حجازی
جای عجیبی بود
همش از ظهر تا الان آدمایی که اونجا بودن(نمیخوام بگم دیوونه)جلو چشممن
از ما که حداقل سالم تر بودن
مریم همش به من میگفت عکسای عروسیتو بیار ببینیم
لیلا با خونوادش مشکل داشت اورده بودنش اونجا
... باردار بود ! میگفت افسرده شدم شوهرم طلاقم داده اوردن گذاشتنم اینجا
آمنه ! از شیرخوارگی تو مرکز بزرگ شده بود .... میگفتن از تو شیرخوارگاه که بقیه بجه ها رو گاز میگرفته اورده بودنش مرکز روانی. الانم دوتا تخت داشت پرررر از عروسکای رنگارنگ که نذرش کرده بودن و ضمنا الان چل پنجا سالش بود
اون خانمه که آخر سالن داشت جارو ویکشید به من عیدو تبریک گفت ! گفت ریحانه موهامو رنگ نمیکنی؟ گفتم یه موقع دیگه میام سر حوصله رنگ میکنیم
اون خانمه تو حیات اومد جلو به من گفت ما رو دوس داری؟!(وای خدا دنیا رو سرم خراب شد)
اون یکی میگفت حتما سعی کن بری دانشگاه کار پیدا کنی پول دربیاری دستت تو جیب خودت باشه!(پرستار کفت توروخدا این دیوونه اس؟)
... میگفت شوهرش معتاد بوده با هم میکشیدن خونه هم ندارن زیر پل میخوابن . حالا اوردش اینجا بعد چن ماه اومده دنبالش که برش گردونه ولی پرستاره با من کلی بهش گفتیم اینجا بمون حداقل سقف داری غذا داری ارامش داری ....
از همه بدتر... که واقعا گریمو دراورد ... لیلا بود .... میگفت شوهرم مرده ی بچه ده ساله دارم خونوادم گداشتنم اینجا چون سیگار میکشم ! بچمم بهزیستیه! میگفت این حقه بچه ای که مادر داره تو بهزیستی باشه؟ میگفت سیگار کشیدن عیب نیس ندانستن عیبه! مردیم از خنده !
میگفت من اعتقاد دارم زنا فرشته های خدا اند ... ما هم بنده ی خوب خداییم بخدا! من اصلا نمیدونستم حجازی کجاس چیه ! حکمت خدا بوده ما بیایم اینجاها رو ببینیم ! تو رو خدا برامون دعا کن ما هم دوس نداریم اینجا باشیم ....
......جرفاش تا همین الان داره تو مغزم تکرار میشه . خدایا همه ی مریضا رو با همه ی غریبا رو ... خودت یکاریشون کن
پ.ن : دلش برات تنگ شده
پ.ن ۲: خدایا شکرت !
کاری به کار کسی ندارم!