یه فنجون کاپوچینو !
هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای
تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار
با واسطه سلام برایش رسانده ای
حالا صدای او به خودش هم نمی رسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ای
دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست
گفتند باز روسری ات را تکانده ای
می رقصی و برات مهم نیست مرگشان
مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای
بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من...
امروز عصر چای ندارم ... تو مانده ای
رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای
تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار
با واسطه سلام برایش رسانده ای
حالا صدای او به خودش هم نمی رسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ای
دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست
گفتند باز روسری ات را تکانده ای
می رقصی و برات مهم نیست مرگشان
مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای
بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من...
امروز عصر چای ندارم ... تو مانده ای

پ.ن :چای که دوس نداری!
بیا برات کاپوچینو درست کردم!
پ.ن ۲: بعضی چیزها ،بعضی حرف ها، بعضی کارها فقط قابل بخشیدن هستند،نه قابل فراموش شدن
پ.ن ۳: امشب انگار که باز هم خون در بدنم راه افتاد
پ.ن ۴: بعضی آشنا ها فقط غریبه هایی هستند که اسمشان را میدانم
پ.ن ۵: بعضی ها هستند که اگر نباشند انگار هیچکس نیست ... همه جا را سکوت و تاریکی میگیرد
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت توسط نازلی
|
کاری به کار کسی ندارم!